آسمان رقصيد و باراني شديم

بر کن عشق زمین گیر شود - بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود – بعد برو
ای پرنده به کجا؟!قدر دگرصبر بکن
آسمان پای پرت پیر شود – بعد برو
باش با دست خود آیینه را پاک بکن
نکند آیینه دلگیر شود – بعد برو
یک نفر حسرت لبخند تو را می بارد
خنده کن عشق نمک گیر شود – بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد
باش خواب تو تعبیر شود – بعد برو
پایان هر عشق وصل نیست! شادی نیست! گاهی جدایی و غم و حسرت است.
پس از عشق پرهیز کن ! حیف است ، مگذار قلب پاک و مهربانت با غبار عشق آلوده گردد،
حیف است چشمان سیاه و زیبای تو روزی برای غم جدایی اشکبار شود

در دیده به جای خواب آب است مرا
زیرا که به دیدنت شتاب است مرا
گویند بخواب تا به خوابش بینی
ای بیخبران چه جای خواب است مرا

دست تو تو دست من بود دلت اما جای دیگه
تو خودت خبر نداری اما چشمات اینو میگه
بودنم را هیچ کس باور نداشت
هیچ کس کاری به کار من نداشت
بنویسید بعد مرگم روی سنگ
با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ
آنکه خوابیده در این گور سرد
بودنش را هیچ کس باور نکرد

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست،
همه دریا از آن ما کن ای دوست،
دلم دریا شد و دادم به دستت،
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
![]()
گفتی از عشق و محبت ز تو نيست
راز اين دلدادگان مال تو نيست
گفتی از مرحم دردم چه کنم؟
زين سخن دوای دردم بر تو نيست
چه کنم ز اين خيالت دل نوا؟
که رهاورد دلت مال تو نيست
گفتی از عشق مگو راز جنون
که قبار اين قصه از آن تو نيست
گفتمت دوستی من از آن توست
گفتی اين دروغ ها کار تو نيست
گفتمت پس چه کنم با اين دل دل داده ام
که سخن از دل معشوق جز تو نيست
گفتی اين شبگرد عجايب ره چيست؟
اين سخن دلدادگی درد تو نيست
گفتمت پس چه کنم ای با وفا
پس سخن درد من از آن کيست؟
من پذیرفتم شکســــــــت خویش را پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد اشنا دیوانه است. میروم از رفتن من باش شــــــــــــاد از عذاب دیدنم ازاد باش گر چه تو زودتر از من میـــــــــــروی آرزو دارم ولی عاشق شوی ارزو دارم بفــــهـــــمی درد را تلخی برخورد های سرد را

كاش ميشد هيچ کس تنها نبود
کاش ميشد ديدنت رويا نبود
گفته بودي با تو مي مانم ولي
رفتي و گفتي که اينجا جا نبود
ساليان سال تنها مانده ام
شايد اين رفتن سزاي من نبود
من دعا کردم براي بازگشت
دست هاي تو ولي بالا نبود
باز هم گفتي که فردا ميرسي
کاش روز ديدنت فردا نبود

دلم مثل دلت خون شقایق
چشام دریای بارونه شقایق
مثل مردن میمونه دل بریدن
ولی دل بستن اسونه شقایق
قایق درد من یکی دوتا نیست
اخه درد من از بیگانه ها نیست
کسی خشکیده خون من رو دستاش
که حتی یک نفس از من رها نیست
از فراق دوری تو مست و حیرانم هنوز![]()
با نبودت روز و شب سر در گریبانم هنوز![]()
حرف هایت می دهد بوی صفا و همدلی![]()
من به دنبال امید چشم زیباتم هنوز![]()
مهربانا خنده ات چون شهد شیرین عسل![]()
من به یاد خنده های پر مهر زیباتم هنوز![]()
کی به آخر می رسد این انتظار من خدا![]()
من به یادت روز و شب مجنون و فرهادم هنوز![]()

دردی مرا بود که مداوا نمی شود .......... یاری مرا بود که هویدا نمی شود
دل داده ام به دلبر زیبا رخی ملیح .......... همتای او به حسن که پیدا نمی شود
جنت بدون جنت رویش جهنم است .......... بی جلوه اش بهشت مصفا نمی شود
بی عشق او هست مرا زندگی حرام .......... بی روی او عیش مهیا نمی شود
بیتی سروده شاعر شوریده ای ز دل .......... این بیت جز عنایت خدا نمی شود

با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم![]()
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمی ذاشتم![]()
چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم![]()
دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم![]()
![]()
![]()
![]()
از تو که با یه نگاهت زیرورو شد روزگارم![]()
موقع نوشتنو وقت اسم گذ اشتنو ![]()
کسی رو جز تو نداشتم اسمی جز تو نمی ذاشتم![]()
![]()
![]()
من تموم قصه هام قصه ی توست![]()
اگه غمگینه اون از غصه ی توست![]()
با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم![]()
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمی ذاشتم![]()
![]()
![]()
حتی من به آرزوهات تو رو آخر می رسوندم![]()
می رسدی تو اما من آرزو به دل می موندم![]()
هی می خواستم که بگم که بدونی حالمو![]()
اما ترس و دلهره خط می زد خیالمو![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
توی گفتن و نگفتن از چه روزای گذشتم![]()
انقدر رفتم و رفتم که هنوزم برنگشتم![]()
من تموم قصه هام قصه ی توست![]()
اگه غمگینه اون از غصه توست![]()
![]()
![]()
هر چی شعر عاشقونه ست من برای تو نوشتم![]()
تو جهنم سوختم اما می نوشتم تو بهشتم![]()
اگه عاشقونه گفتم عشق تو باعثشه![]()
اگه مردم تو بدون چه کسی وارثشه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اي ديــر بدست آمــده بــس زود برفتي
آتش زدي اندر مـن و چون دود برفتي
چــون آرزوي تنــگدلان ديـــر رسيدي
چــون دوســتي سنگــدلان زود برفتي
زان پيش كه در بـــاغ وصال تو دل من
از داغ فــــراق تـــو ، برآســـــود برفتي
ناگشــته مــن از بنــد تــو آزاد بجستي
ناكرده مـرا وصــل تــو خشنود برفتي
آهنــگ به جــان مــن دلسوخته كردي
چـون در دل مـن عشـق بيفزود برفتي...
بیوفا و دروغگو برفتی...

ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن
عهد کردی با نگاه خسته ام محرم شوی
گر نگاهت خسته ما نیست حرفش را نزن
حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن

زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن ….....گردشـــی در کوچــه باغ راز کن. هر که عشقش در تماشا نقش بست.........عینک بد بینی خود را شکسـت. علـت عـاشــــق زعـلتــها جــداســـت.........عشق اسطرلاب اسرار خداست من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام......... درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها..........می تپــد دل در شمیــــم یاسها زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست ....... زندگی باغ تماشـــای خداســت گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود ........می تواند زشــت هم زیبا شــود حال من ,در شهر احسـاسم گم است........حال من ,عشق تمام مردم است زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا............ صبح ها, لبـخند هـا , آوازهـــا ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من ....... ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود....... مثنوی هایـم همــه نو می شـود. حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد........واژه هایـم بوی بـاران می دهـــد.
![]()
![]()
دست سردمو بگيرين که دلم گريه میخواد
نمیدونين دل عاشقم باهام را نمياد؟
نمیدونين شونههای گرمتونو کم دارم؟
تا تو اين غربت تلخ رو ململش سر بذارم
هقهق غمو بگيرين از دل ترانههام
عطر رازقی بپیچه تو زمستون صدام
شب داره باز سرشو رو زانوی من ميذاره
بی شما بهونهای برای موندن نداره
زلف مشکیشو دارم دوباره شونه ميکنم
گله از عشقو و صداقت و زمونه ميکنم
باز بهار جون میگيره رو شاخههای خشک سيب
من میمونم و هزار و يک شب و بغض نجيب
من میمونم و شب و يه قاب خالی از شما
قصه میشم رو لبای بستهی قاصدکا
من نباشم چه کسی رو سينهتون سرمیذاره؟
چرا آسمون بايد تا دنيا دنياس بباره؟
![]()
باز شب آمد و چشمم ز غمت دریا شد
ماه روی تو در این آینه ها پیدا شد
نامه ی مهرتو دردیده چراغی افروخت
که به یک لحظه جهان در نظرم زیبا شد
نامه ات پیرهن یوسف من بود و از آن
چشم یعقوب دل غمزده ام بینا شد
گفتم آخر چه توان کرد ز اندوه فراق
طاقتم نیست که این غصه توانفرسا شد
ناگهان ید تو بر جان و دلم شعله فکند
دل تنها شده ام برق جهان پیما شد
آمدم از پی دیدار تو با چشم خیال
در همان حالت سوازدگی در وا شد
باورت نیست بگویم که در آن غربت تلخ
قامت سبز تو در خلوت من پیدا شد
آمدی نغمه زنان خنده کنان سرخوش و مست
لب خاموش تو پیش نگهم گویا شد
بوسه دادی و سخن گفتی و رفتی چو شهابی
عجب بار دگر دور جدایی ها شد
ای پرستوی مهاجر چو پریدی زین بام
بار دیگر دل غربت زده ام تنها شد
باز من ماندم و تنهایی و خونگرمی اشک
باز شب آمد و چشمم ز غمت دریا شد

دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني
دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني
دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني
دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني
دوستت دارم چون به يک نگاه، عشق مني

من به غیر از تو نخواهم چه بدانی چه ندانی
از درت روی نتابم چه بخوانی چه برانی
دل من میل تو دارد چه بجویی چه نجویی
دیده ام جای تو باشد چه بمانی چه نمانی
من که بیمار تو هستم چه بپرسی چه نپرسی
جان به راه تو سپارم چه بدانی چه ندانی
ایستادم به ارادت چه بود گر بنشینی
بوسه ای بر لب عاشق چه شود گر بنشانی
می توانی به همه عمر دلم را بفریبی
ور بکوشی ز دل من بگریزی نتوانی
دل من سوی تو آید بزنی یا بپذیری
بوسه ات جان بفزاید بدهی یا بستانی
جانی از بهرتو دارم چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تو دارد چه بخوانی چه نخوانی

عشــق بـازی کار هر شیـاد نیـسـت ایـن شکــار دام هر صیــاد نیــست
عــاشـقی را قـابــلـیـت لازم اســــت طـالب حـق را حـقیقـت لازم اسـت
عـشـق از مـعشـوق اول سـر زنـــد تا به عـاشـق جـلوه ی دیگـر کــند
تـا بـحـدی کــه بــرد هـستــی از او سرزند صد شورش و مستـی ازاو
شـاهــد ایــن مـدعی خــواهـی اگــر بر حــسین و حـالـت او کــن نــظـر
روز عـاشـورا در آن میـدان عـشـق کـرد رو را جـانب سلـطـان عشــق
بار الـهــا ایــن ســرم ایــن پـیـکـرم ایــن عـلـمـدار رشـیـد ایــن اکــبـرم
این سکـینه ایــن رقیـه ایــن ربــاب این عروس دست وپاخون درخضاب
این من و این ساربان این شمردون این تن عریان میان خـاک و خـون
این من و ایـن ذکـر یـا رب یـا ربــم ایـن من و ایـن نـالـه هـای زیـنـبـم
پس خطاب آمد زحق کی شاه عشق ای حـسین ای یکـه تـاز راه عشق
گر تو بـر من عـاشقـی ای مـحـتـرم پرده بَرکش من به تو عـاشق ترم
غـم مـخور کـه مـن خـریـدار تــوام مـشتــری بـر جـنـس بــازار تــوام
هـر چـه بـودت داده ای در راه مـا مـرحبـا صـد مرحبـا خـود هـم بیـا
خود بـیـا کـه می کـشم مـن نـاز تـو عرش و فـرشم جملـه پـا انداز تـو
لـیـک خـود تنهـا نیـا در بــزم یــار خـود بیــا و اصغــرت را هـم بـیـار
خـوش بـود در بـزم یـاران بـلـبـلـی خــاصه در منقــار او بــرگ گـلـی
خـود تـو بـلبـل گــل علـی اصـغـرت زودتــر بـشـتـــاب ســوی داورت










![]()
ته نشین شده عشقی که ما داشتیم
شمع و پروانه که سوختن ما کاشتیم
![]()
زیر لب اسمم رو میکردی زمزمه شنیدم خونه عشقت اومده زلزله
آره منم همونی که چشماش خیسه به عشق تو اشک چشاش لبریزه
![]()








